حادثه ای در گلوگاه زمان بلعیده می شود و زوزه بادهای یکنواختی، آرامشِ ساختگیِ پاشیده بر لحظات را با هجی صدایی که از بینهایتِ لحظات کمین کرده بر می آید، بر هم می زند. .........اندیشه پر پروازی برای اوج ندارد و نیازمند خوابی است برای سبک شدن و فرار از حجم مغزی که با شمردن دلایل سر ریز شد. اگر حکومت تضاد مرگ و نیستی برچیده میشد، مرگ را برای ماندن در خلسه تهی از دیگری انتخاب می کردم..... مثل همه لحظات پر آشوبم ، از تلاطم بیزار می شوم و مسخ میشوم و مات ..............کمکم می کنی؟
بعضی از روزا مهمتر از روزای دیگه هستند، یه جور نقطه سر خط، حکم یه صندلی بعد از یه روز پر کار و سر پا ایستادن که روش بشینی و همه خستگیتو به باد فراموشی بدی، یه تیکه از این روزا و شبا که از بقیه روزا کنده شده باشه و با تمام رشته هایی نامرئی که به دیگران متصل شده ، فقط و فقط متعلق به تو باشه و به نام تو ثبت شده باشه..
قدم به قدم که بهش نزدیک میشم، هم بوی غربت خداحافظی بیشتر میشه و هم تب و تاب من برای رفتن به جلو، شبیه احساس پر التهاب یه دیدار که تموم قشنگیش تو تشویش های قبل از ملاقاته و بعد از اون یه خلا هست که با سنگینی یه بغض پر میشه.
ثانیه به ثانیه رو میشمرم، این لحظه ها رو با تام خاک گرفتگیهاش نفس می کشم، متعلق به منه. روزها رو لمس می کنم حتی اگه به سردی و بیروحی یه جسد باشن باز هم متعلق به منن.حداقل سهم من از این تکرارها روزای بیرنگی هستن که با من رنگی شدن. با تمام انحصار طلبیم اونا رو تصاحب می کنم.
زندگیم در روز تولدم آغاز شد و هر سال در اول فصل گرما تکرار میشه.
و لحظه ای آغاز شد با تردید
دیروزی با نوازش خدایان احساس و امروزی که انگشت بر پوستین تاریکی کشیده.....
تکاپوییِ یک انتظار دچار خواب آلودگی می شود ......نفس های به شماره افتاده ای که حلول اتفاقات را بخار زده می کند........
و حالا من تمام تلاشم این است که در آوارگی قمار یأس، تو را نبازم.
سر سبز باشی و تولدت مبارک
در اين ساعات سياه پوش كه قداست فردا را به انتظار مي كشند، به اميد چيدن سهمي از نگاه مهرآميزي كه كائنات را مي نوازد، تمام
روشني ها را نذر تشنگي هاي كويري مي كنم كه بي آسمان شده است. تعبيري براي روزي
نيست كه نيازمند خورشيد نباشد به شب مي ميرد. يا خورشيدم باش يا از نو آغازم كن.
